به قلم الههسادات بدیعزادگان
پزشکیسازی فرآیندی است که میتواند در سطوح مختلف پدیدار شود. بهطور نمونه کنراد، جامعهشناس آمریکایی و همکارانش، اعتیاد به سکس یا اختلال حساسیت شیمیایی چندگانه را پزشکیسازی حداقلی و افسردگی شدید را مصداق پزشکیسازی کامل میدانند. از نگاه او، فرآیند پزشکیسازی در سه سطح رخ میدهد: مفهومی، نهادی و تعامل پزشک و بیمار، اما همیشه پزشکیسازی کامل روی نمیدهد؛ گاهی فقط درجاتی از آن تحقق مییابد. مرگ، زایمان و بیماریهای روانی شدید تقریباً کامل پزشکی شدهاند، اما اعتیاد به مواد افیونی یا یائسگی فقط تا حدی.
دیگر پژوهشگران این حوزه با نگاهی کلانتر معتقدند که گونهشناسی کنراد و اشنایدر بهطور ضمنی به سه سطح کلان، میانی و خرد اشاره دارد. سطح مفهومی با نقشآفرینی کلان پژوهشگران، مجلات پزشکی، دولتها، دادگاهها و سازمانهای ملی، سطح نهادی با نقشآفرینی میانی سازمانهای مرتبط با برنامههای معتادان به مواد مخدر، الکل و... و سطح خرد با تعامل پزشک و بیمار مرتبط است.
بیشتر بخوانید:
در سطح مفهومی، برای تعریف مشکل و چالش پیشآمده از واژگان یا الگوی پزشکی استفاده میشود. این فرآیند ممکن است در محافل پزشکی یا حتی بیرون از آن رخ دهد، مانند زمانی که گروههای غیرپزشکی مثل انجمنهای کمک به معتادان، تعاریف پزشکی را برای توصیف فعالیت خود برمیگزینند. نکته کلیدی آنکه در این سطح، پزشکان نقش مستقیم و پررنگی ندارند؛ وجه غالب، پذیرش نگاه پزشکی است.
در سطح نهادی، پزشکیسازی در قالب یک سازمان جریان مییابد. پزشکان معمولاً نقشی کمرنگ دارند و فقط در رأس نهاد قرار میگیرند تا به آن مشروعیت ببخشند. بدنه اصلی را غیرپزشکان تشکیل میدهند.
در سطح تعامل پزشک و بیمار، پزشک، مشکل بیمار را تشخیص میدهد و آن را مسئلهای پزشکی تعریف میکند یا میکوشد مسئله اجتماعی را با روشهای پزشکی درمان کند، مانند تجویز داروهای آرامبخش برای خانوادهای ناراضی.
پدیده پزشکیزدایی نیز روی دیگر این سکه است. اگرچه روندی که در قرن گذشته بیشتر مشاهده شده، به سمت گسترش پزشکی بوده، اما در دوران معاصر، مواردی نیز از پزشکیزدایی دیده میشود. در مسیر پزشکیزدایی، مشکل با اصطلاحات پزشکی تعریف نمیشود و درمانهای پزشکی نیز مداخلات مناسبی بهشمار نمیآید.
نمونه مستند از پزشکیزدایی، انحرافاتی مثل خودارضایی و همجنسگرایی است. در جوامع اروپایی، خودارضایی زمانی گناه و سپس ضعف اخلاقی نام گرفت و پس از آن نوعی بیماری قلمداد شد، اما با ظهور آرای فروید، این انحراف از شکل بالینی خارج و پس از اعلام آمار خودارضایی در مردان اروپایی (حدود ۹۰ درصد)، این عمل پدیدهای طبیعی شناخته و رفتاری سالم قلمداد شد. خود رفتار هرگز تغییر نکرد؛ آنچه دگرگون شد، تعریف و واکنش اجتماعی به آن بود. نمونه دیگر پزشکیزدایی، انحرافی به نام همجنسگرایی بود که در دهه ۷۰ در مجامع غربی بهطور رسمی پزشکیزدایی شد.
برای پالایش پزشکیسازی درست از نادرست میتوان این معیارهای اخلاقی را ارائه داد؛ تشخیص درست مشکل از منظر پزشکی، مؤثر نبودن القائات و انتظارات اجتماعی اغراقآمیز و اولویت فهم و تحلیل چالشها.
تشخیص درست مشکل از منظر پزشکی: بسیاری از پدیدهها زمینهساز رنج، ناراحتی و حتی مرگ هستند. تصادفات رانندگی یا آلودگی هوا در بعضی از کشورها، از عوامل اصلی مرگومیر بهشمار میروند، اما آیا میتوان آنها را بهصرف مرگآوربودن، پزشکی قلمداد کرد؟ بیگمان خیر.
اگر صحنه تصادفی را در نظر بگیریم، آخرین حلقه علتها (ضربه به بدن) جنبه پزشکی دارد، اما ریشه اصلی تصادف، یعنی وضعیت جادهها، خودروها، کیفیت رانندگی و سیستم حملونقل، عمدتاً اقتصادی و اجتماعی است. بنابراین، فقط آخرین حلقه، پزشکی است و اصل زنجیره، غیرپزشکی. درباره مرگومیر ناشی از آلودگی هوا نیز همین قاعده صدق میکند.
از اینرو، پیش از هر اقدامی باید اطمینان یابیم که مشکل منجر به مرگ یا رنج، صبغهای پزشکی دارد؟ آیا رنج موجود در طاسی سر یا بزرگبودن بینی را میتوان بیماری دانست؟ یا این رنجی غیرحقیقی است که از تبلیغات گسترده برای تغییر معیارهای زیبایی، سلایق و ذائقههای اجتماعی نشئت گرفته؟
مؤثر نبودن القائات و انتظارات اجتماعی اغراقآمیز: انسانها با کدام سنجه میتوانند در مواجهه با مشکلات و مسائل جسمی و روحی خود دریابند که چالش پیشآمده، ناشی از انتظارات اجتماعی بیاساس است یا مشکل حقیقی پزشکی؟ اگرچه معیار دقیقی در اینباره وجود ندارد، اما توجه به دو نکته میتواند راهگشا باشد؛ نخستین راه حل، درسگرفتن از تاریخ پزشکی و سوگیریهای آن است.
در طول تاریخ، شاهد آن بودهایم که بعضی از هنجارهای تعریفشده در جوامع، مثل نژادپرستی، تعصب جنسیتی و... چگونه برای کنترل زیست، رفتار و بدن انسان بهکار رفتهاند. نمونه واضح آن، ارزشانگاری پسرزایی است که در طب سنتی و مدرن با رژیمها و توصیههای گوناگون دنبال میشود.
دوم، منافع تجاری. وقتی تبلیغات دارویی، طاسی مردان را بیماری معرفی میکنند، فینفسه خطایی نکردهاند، اما با اغراق در اهمیت آن برای اهداف اقتصادی، یک ویژگی معمول را به عیب و ننگی بزرگ تبدیل میکنند. در جراحیهای زیبایی زنان نیز چنین است. تحقیقات گویای تأثیر فزاینده شبکههای اجتماعی بر افزایش تقاضای اعمال زیبایی است. این رسانهها هستند که با ترفندهای متعدد، فرد را تحت فشار قرار میدهند تا از ظاهر خود ناخشنود شود و به تیغ جراحان پناه ببرد. جراحان زیبایی باید از این تأثیر آگاه باشند و با بیمارانی که انتظارات غیرواقعی یا اختلالات روانی دارند، محتاطانه رفتار کنند.
اولویت فهم و تحلیل چالشها: بیاشتهایی و اعتیاد به الکل یا مواد مخدر، خطر رنج یا مرگ را افزایش میدهد و نمیتوان آن را ناشی از انتظارات اجتماعی اغراقآمیز دانست. با این حال، پزشکی بهترین روش را برای درک منشأ آنها ارائه نمیدهد، چراکه این دو چالش را فقط با عنوان اختلالات روانپزشکی نمیتوان تحلیل کرد؛ بلکه این مسائل میتواند چالشهایی شخصی، روانی یا اجتماعی نیز محسوب شود و عوامل فرهنگی و نهادی در شیوع آنها مؤثر باشد. بهطور نمونه در اعتیاد، نگرش جامعه به مواد، دسترسی، بیکاری و فرصتهای زندگی و در معضل بیاشتهایی، کلیشههای جنسیتی و قوانین زیبایی.
مثال دیگر، بیماریای مثل اسهال است که همچنان دومین عامل مرگ در کشورهای کمدرآمد بهشمار میرود. آنچه این بیماری را کشنده میکند، نه طبیعت پزشکی آن، که وضعیت سیاسی، اقتصادی و بهداشتی، کمبود آب تمیز و داروهای اولیه است. فقر اقتصادی است که اسهال را کشنده نگه داشته است. با ابزارهای سیاسی و بهبود شرایط بهداشتی میتوان آن را شکست داد، نه صرفاً با دارو.
در بعضی از بیماریها، آموزش همگانی، آب سالم، دفع صحیح فضولات، پاستوریزهکردن لبنیات، کنترل کیفیت و واکسیناسیون، درمان است و نه فقط تجویز دارو. پس آنچه مهم به نظر میآید، تشخیص این نکته است که یک مشکل با عینک پزشکی تحلیل شود یا از منظری دیگر، مثل اقتصاد، فرهنگ و... مورد بررسی قرار گیرد.
این معیارها اگرچه کاملکننده همه جوانب نیستند، اما میتوانند چارچوبی عملی برای داوری اخلاقی درباره پزشکیسازی در اختیار ما قرار دهند.
انتهای پیام