در دل هر زندگی عاشقانه، قصهای نهفته است؛ قصهای که گاهی به پایان زمینی نمیرسد، بلکه آغاز آسمانی میشود. روایت زندگی شهید پاسدار، عباس آلویی کاشانی و همسرش، بانوی صبور و دلآگاه، عاطفه اربابی، یکی از همین قصههاست؛ قصهای که در آن عشق خانوادگی با ایمان و مجاهدت درهمتنیده و تصویر زیبایی از «انسان مؤمن» به جا گذاشته است. آنچه پیش رو دارید، گفتوگوی صمیمانه و خواندنی خبرنگار ایکنا از اصفهان با همسر این شهید والامقام است؛ گفتوگویی که نه فقط از خاطرات یک زندگی ساده و صمیمی میگوید، بلکه از نگاه و بینشی سخن میگوید که میتواند چراغ راه نسل امروز باشد.
عاطفه اربابی هستم، متولد آذرماه ۱۳۶۹. کارشناسی ارشد بیوشیمی دارم. همسر شهید پاسدار عباس آلویی کاشانی هستم. شهید آلویی نیز متولد تیرماه ۱۳۶۷ بود، در خانوادهای مذهبی به دنیا آمد پدرشان بازنشسته تاکسیرانی و مادرشان خانهدار هستند. یک خواهر و یک برادر کوچکتر از خود داشتند که هر دو ازدواج کردهاند و بامداد ۲۷ خرداد، در تجاوز رژیم صهیونیستی به یک مقر ایست و بازرسی در کاشان به شهادت رسید.
او بسیار خانوادهدوست و مهربان بود و با من و فرزندش با محبت رفتار میکرد؛ واقعاً کمکحال من بود؛ برای مثال اگر بیمار میشدم یا مشغلهای داشتم و نمیرسیدم کارهای منزل را انجام دهم، هیچوقت ایراد نمیگرفت و بدون آنکه من بفهمم، در بسیاری از امور خانه کمک میکرد.
اینکه با بچهها بسیار خوشرفتار بود، مخصوصاً با دخترش، بنتالهدی. با او بازی میکرد و محبت میورزید. هر وقت زنگ در را میزد، دخترم در را باز میکرد، در راهپله میدوید و پدرش را در آغوش میکشید. عباس آقا هم با دخترش شوخی میکرد، او را میبوسید و با وجود خستگی فراوان، همیشه برای بازی با دخترش وقت میگذاشت.
ایشان نظامی بود؛ اما در عین حال در فعالیتهای فرهنگی هم تلاش بسیاری داشت. زمانی که کنگره شهدای کاشان برگزار میشد، در روابط عمومی کنگره زحمت زیادی کشید. با اینکه خودش اعتقاد داشت کاری نکرده، ولی ما سختیهای فراوانی را که متحمل میشد، میدیدیم.
حدود ۱٠ سال پیش، زمانی که موضوع جمعآوری دیشهای ماهواره از سوی سپاه و بسیج مطرح شد، در نهضت روشنگری بسیار فعال بود. در مدارس، محافل و ادارات سخنرانی میکرد و پس از آن، بسیاری از خانوادهها داوطلبانه دیشهای ماهواره خود را تحویل دادند. او هم در میدان تلاش میکرد و هم در زمینه رسانه و فضای مجازی صاحبنظر بود. بارها به من میگفت: «فلان چیز تهاجم فرهنگی است.» کسی که دنبالهرو مقام معظم رهبری بود، سعی میکرد در رفتار و عمل هم خودش را با ایشان تطبیق دهد.
عباس آقا شهادت را نتیجهای الهی در مسیری متعالی میدید. او فقط دنبال شهادت به معنای لفظی آن نبود که برای مثال بگوید دعا کن شهید شوم؛ اما هیچ تلاشی نکند. میگفت: «دعا کن عاقبتبهخیر شوم. اگر جوری زندگی کنی که خدا بپسندد، شهادت خودش به سراغت میآید.» او شهادت را مزد تلاش خود در مسیری الهی میدانست؛ کار میکرد، عمل میکرد و در مسیر حق قدم برمیداشت.
شهادت از نگاه او ادامه زندگی روحانی و معنوی انسان بود. عباس آقا در برابر ناملایمات زندگی بسیار صبور بود. بسیار هم اذیت شد و از جنبههای مختلف تحت فشار قرار گرفت. من گاهی ناراحت میشدم و میپرسیدم: «چطور میتوانی اینقدر صبر کنی؟» لبخند میزد و میگفت: «همهاش میگذرد، خدا میبیند.»
اعتقادش به خدا بسیار عمیق بود. هر کاری داشت، به خدا میسپرد و هر ناراحتیای هم که پیش میآمد، گلایهاش را فقط پیش خدا میبرد.
در کنگره، مسئولیت روابط عمومی را به عهده داشت. در آن ایام معمولاً سر کار بود و شب که به خانه میآمد، تازه کار اداره کانال کنگره را شروع میکرد؛ حتی آخر شب هم با بچههایی که کار تنظیم و طراحی تصاویر شهدا را انجام میدادند، تماس میگرفت و با وسواس خاصی کار را پیگیری میکرد. او هیچوقت برای رفع تکلیف کار نمیکرد؛ بلکه با ظرافت و حساسیت خاصی عکسها را به من نشان میداد و میگفت: «نظر بده کدام بهتر است.»
خاطرم هست یک بار تصویر سردار شهیدی را که قدیمی شده بود، با دقت و حوصله بازسازی میکرد. من گفتم: «امشب خستهای، فردا این کار را انجام بده.» جواب داد: «فردا فلان حوزه بسیج اجلاسیه دارد و عکس شهدای منطقه باید در مسیر نصب شود. اگر من این ظرافت را به خرج ندهم، ممکن است عکس یک شهید جا بیفتد. آن وقت یک مادر یا همسر شهید وقتی ببیند تصویر عزیزش نیست، دلشکسته میشود و این ارزش ندارد.»
خیلیها فکر میکنند شهدا آدمهای تارک دنیا هستند و فقط در پی شهادتاند؛ اما همسر من اینگونه نبود. او شور و نشاط زیادی داشت و همیشه سعی میکرد زندگیاش پرانرژی و با نشاط باشد؛ البته خودش را اسیر دنیا نمیکرد، بلکه دنیایش را رام میکرد و از آن پلی برای رسیدن به آخرت میساخت.
من، عاطفه و احساس شهیدم را بسیار مهم میدانم. او بهدلیل مهربانیاش با من، در مقام همسرش، بسیار با محبت رفتار میکرد. شاید خیلیها تصور نکنند که زندگی یک شهید اینگونه باشد؛ اما من در اطرافم مردی ندیدم که با همسرش چنین محترمانه، مؤدب، متواضع و عاشقانه رفتار کند؛ حتی میگفت: «مرد باید بیرون مواظب شخصیت خودش باشد؛ اما در مقابل زن و بچهاش باید خاضع باشد.»
خیلی وقتها هم اجازه نمیداد من در جایگاه یک خانم، بیش از حد شأن و شخصیتم را پایین بیاورم. این نگاه برای من بسیار ارزشمند بود.
یکی دیگر از بارزترین خصوصیات همسرم، احترام به پدر و مادر بود. اگر پدر و مادرش کاری داشتند، نسبت به خواهر و برادرش پیشقدم میشد؛ چون فرزند ارشد خانواده بود. به پدر و مادر من هم بسیار احترام میگذاشت.
وقتی وارد جمعی میشد، آنقدر خوشرو و مهربان بود که با همه صحبت میکرد، میخندید و فضای مهمانی را تغییر میداد و لبخند به لب همه میآورد. خندههای قشنگ و معروفی داشت، طوری که گاهی فقط با دیدن خندههایش، آدم خندهاش میگرفت.
همسرم روحیه کاری بسیار زیادی داشت. در هفتههای آخر میگفت: «من حساب کردهام اگر ۴۰ روز مداوم سر کار باشم، کارهایم تمام میشود.» حتی جمعهها هم سر کار میرفت. عملاً ما قبل از شروع جنگ او را نمیدیدیم. اعتقادش این بود که «باید لقمه حلال سر سفره زن و بچهام ببرم» و هر چه سختتر و بیشتر کار میکرد، برایش لذتبخشتر بود.
در جامعه امروز، شهدا روایت میشوند و این روایتها بسیار مؤثر است. یکی از مهمترین راهها همین کنگره شهداست که مقام معظم رهبری هم نگاه ویژهای به آن دارند؛ اما به نظر من روایتکردن شهدا از زبان همسرانشان بسیار تأثیرگذار است؛ چون میتواند نسل جوان را بهتر با آنها آشنا کند.
شهدا را نباید دستنیافتنی نشان داد. آنها خارقالعاده یا عجیبوغریب نبودند؛ همین آدمهایی بودند که دور و بر ما زندگی میکردند، غذا میخوردند، تفریح میکردند، به رستوران میرفتند، با خانوادهشان عاشقانه زندگی و برای فرزندانشان پدری میکردند. اتفاقاً دلبستگی آنها به دنیا بیشتر هم بود، شاید خانوادهشان را حتی بیشتر از دیگران دوست داشتند؛ اما با وجود همه این دلبستگیها دنیا را رها کردند و به فوز عظیم شهادت رسیدند.
طبق کلام همسرم، «شهادت مزد و پاداش است.» کسی که شهید میشود، خداوند او را یک لحظه بین رفتن و ماندن، مخیر میکند. مطمئنم برای عباس آقا دلکندن از خانوادهاش بسیار سخت بود؛ اما وقتی خدا سعادت شهادت و ماندن در دنیا با پایانی چون مرگ را به انسان نشان میدهد، شهادت که آرزوی همه علما و عارفان است، کجا و مرگ کجا؟
مسئولیتی که بر دوش خودم احساس میکنم، این است که ادامهدهنده راه شهیدم باشم؛ همانطور که او زندگی میکرد، زندگی کنم.
بعد از شهادت همسرم، روزگار سختی میگذرانم. این دلتنگیها گاهی آدم را از پا درمیآورد؛ اما وقتی فکر میکنم او در آغوش امیرالمؤمنین(ع) است و به آرزویی رسیده که آرزوی همه امامان و انبیا بوده، خدا صبر میدهد تا آرام شوم و به این امید زنده بمانم که روزی دوباره پیش او خواهم رفت.
یکی از مسئولیتهایم بعد از شهادت، روایت شهداست. با وجود سختی، هرجا که جمع جوانها باشد، سعی میکنم شرکت کنم و مایه دلگرمی باشم. عباس آقا هم همیشه همینطور بود. بعد از شهادتش، خیلیها، بهخصوص همکاران رسانهایاش به من گفتند که «نگاه او بسیار آرامشبخش بود. با اینکه نظامی بود، اما در کنارش راحت و بیدغدغه بودیم.»
من هم میخواهم او را خوب روایت کنم، پناه بچهها باشم و برای جوانها هر کاری از دستم برمیآید، انجام دهم تا انشاءالله مسیر انقلاب اسلامی درست پیش برود و به ظهور ختم شود.
من فرزند دختری به نام بنتالهدی دارم. اگر روزی از من بپرسد چرا پدرش این راه را انتخاب کرد، به او خواهم گفت: پدرت فراز و نشیبهای زیادی در زندگی طی کرد. وقتی با او ازدواج کردم، هنوز وارد سپاه نشده بود. ابتدا به شهرداری کاشان رفت و مدیر حراست چند منطقه شد. در کارش موفق بود و جایگاه خوبی هم پیدا کرد. همکارانش بهدلیل پاکدستی، امانتداری، شخصیت و صداقتش رابطه بسیار خوبی با او داشتند؛ اما بعد، موضوع جذب سپاه پیش آمد.
به من گفت: «اگر تو راضی باشی، میروم؛ چون ازدواج کردهایم و زندگی داریم و یک فرزند هم در راه است.» من که از اول قول داده بودم همراه و هممسیرش باشم، هیچ مخالفتی نکردم و گفتم هر کاری که درست میدانی، انجام بده. خاطرم هست که همیشه میگفت: «این از برکت دخترمان است.» حتی استخاره کرد و جوابش آمد که این مسیر، پر خیر و برکت و انتهای آن، عاقبتبهخیری است.
به دخترم خواهم گفت: «بابا این راه را انتخاب کرد؛ چون انسانها به دنیا میآیند تا دنیا را پلی برای رسیدن به آخرت قرار دهند. باید در دنیا خوب زندگی کرد و در عین حال سرباز امام زمان(عج) و مطیع ولیفقیه بود.» او به سربازی سیدعلی خامنهای افتخار میکرد. لباس سبز پاسداری را مقدس میدانست؛ هرچند بهدلیل شرایط کاری بیشتر با لباس شخصی بیرون میرفت، اما به این لباس، مثل امانتی الهی نگاه میکرد.
عباس آقا این مسیر را انتخاب کرد تا یکی از سربازان امام زمان(عج) باشد و برای تحقق ظهور سهمی داشته باشد. او این نگاه را همیشه به بنتالهدی هم منتقل میکرد. ما او را زیاد به گلزار شهدای دارالسلام میبردیم. آنجا برایمان مکان تفریحی و نقطه امن بود. دخترم دوچرخهسواری میکرد و عباس آقا قدمبهقدم پشت سرش راه میرفت و در همان حال با شهدا نجوا میکرد. حال و هوای خاصی داشت که هنوز هم برای من زنده است.
ایشان مقید بود که هر شب چند آیه از قرآن را تلاوت کند، بهگونهای که حتی اگر بسیار خسته بود، ابتدا وضو میگرفت و سپس چند آیه قرآن تلاوت میکرد و بعد به استراحت میپرداخت؛ برای مثال، یکی از تلاوتهایی که بر آن مداومت داشت، این بود که سوره یاسین را میخواند و آن را به امیرالمؤمنین(ع) هدیه میکرد.
درست است که با شهادت همسر عزیزم، زندگی دنیایی ما به ظاهر تمام شد، اما شاید این حرفی باشد که فقط همسران شهدا متوجه آن میشوند؛ چه همسران شهدای دفاع مقدس، چه مدافعان حرم و امنیت و چه شهدای جنگ ۱۲ روزه. خیلیها فکر میکنند با شهادت، زندگی پایان مییابد؛ اما واقعیت این است که زندگی ادامه پیدا میکند، منتها به طریق دیگری.
ما هر روز عنایات و کمکهای شهدایمان را میبینیم و دستگیریهایی را که از ما میکنند، متوجه میشویم. من میبینم که همسرم دستش بازتر شده و کافی است او را صدا بزنم؛ خیلی کمک و گرهگشایی میکند؛ البته دلتنگیاش قابل وصف نیست و روزهای ما به سختی میگذرد؛ اما خود شهید کمک میکند. ما هم به امیدی این روزها را طی میکنیم.
آدمیزاد به امید زنده است؛ به امید اینکه بعد از رفتن از این دنیا، در دنیای دیگر دستمان را بگیرند و ما را هم کنار خودشان بپذیرند. تمام سالهای جوانی ما با این اعتقاد گذشته که «شهید زنده است.» خدا به خون شهید مقام زیادی داده و ما به شفاعت شهید امید داریم.
یک باب روحانی و معنوی برای زندگی ما باز و زندگیمان از مدار مسیری عادی خارج میشود و وارد یک آغاز میشویم؛ آغاز حیاتی معنوی و روحانی در محضر خدا و اهل بیت(ع) برای شهید و آغاز یک زندگی روحانی با شهید برای ما. سعی میکنیم حواسمان جمعتر از پیش باشد؛ چون میدانیم چشم یک شهید به ماست.
روز قبل از شهادتش به منزل آمد و آخرین ناهارمان را با هم خوردیم. آخرین باری هم که ایشان را دیدم، چند ساعت قبل از شهادتش بود. چند توصیه به من کرد، دخترش را بوسید و سفارش کرد مواظب خودمان باشیم.
جملهای که به من گفت و از زمان شهادتش، بسیار به کارم آمد، این بود: «توقعت را از همه آدمها به صفر برسان تا بتوانی راحت زندگی کنی. وقتی از دیگران توقع داری، اذیت میشوی و همین مانع رشدت میشود. سعی کن روی پای خودت بایستی.»
روی تخته اتاق کارش، پیش از شهادت هم جملهای نوشته بود که بسیار تأثیرگذار بود: «خدایا ما را هم در جمع خوبانت بپذیر. ما عاصی هستیم؛ ولی یاغی نیستیم.»
زهراسادات محمدی
انتهای پیام