کد خبر: 4328354
تاریخ انتشار : ۲۳ دی ۱۴۰۴ - ۱۱:۰۲

بدرقه شهدا؛ روایتی از یک حضور حماسی

پیکرهای شهدا یکی‌یکی از ورودی گلستان می‌گذرند، گلباران می‌شوند و جمعیت خیره‌کننده‌ای که برای تشییع آمده، با چشمانی اشک‌بار، به شهدا سلام و خوش‌آمد می‌گوید: به منزل‌گاه ابدی‌تان خوش آمدید.

تشییع شهدای مدافع امنیت در اصفهانبه گزارش خبرنگار ایکنا از اصفهان، عصر دوشنبه، ۲۲ دی‌ماه شاید فقط سرمای کم‌رمقش تداعی‌گر یک عصر زمستانی دلگیر بود، وگرنه خیل جمعیتی که با پای دل در این روز رو به پایان زمستانی به خیابان‌ها آمده بود، از بهاری دیگر خبر می‌داد.

حوالی ساعت ۱۵، راهی گلستان شهدا می‌شویم. اواسط مسیر، باید از ماشین پیاده شویم و بقیه راه را پیاده برویم. مردم دسته‌دسته رو به‌سوی کعبه مقصود در حرکت‌اند؛ یاد راهپیمایی جاماندگان اربعین سال گذشته در یادم زنده می‌شود که همین مسیر را با حسرت و دلتنگی، پای پیاده طی کردیم. زمان چقدر زود می‌گذرد و آیین‌ها چقدر دارند شبیه هم می‌شوند.

بدون لحظه‌ای توقف، یک‌سره راه می‌رویم. مچ پاهایم گرفته و هر لحظه احساس می‌کنم دیگر توان رفتن ندارم، ولی ترجیح می‌دهم از همراهانم عقب نمانم. بالاخره به میعادگاه می‌رسیم. هنوز پیکرهای شهدا نرسیده، گلستان از جمعیت موج می‌زند و معلوم است که این رشته سر دراز دارد. مردم اکثراً خانوادگی آمده‌اند و از پیر و جوان و کودک و بزرگسال در میان آن‌ها دیده می‌شود. عده‌ای دائم در رفت‌وآمدند، عده‌ای در حال زیارت قبور شهدا و عده‌ای هم کنجی ایستاده‌اند و چشم‌انتظار. هرازگاهی که دسته جدیدی از افراد به گلستان شهدا می‌رسند، صدای شعارها و حماسه‌خوانی‌ها بلند می‌شود و سرها به سویش می‌چرخد. اولین شعاری که به گوشم می‌خورد، بانگ پرطنین «الله اکبر» است.

یه جمله خطاب به مسئولان بنویس

کمی آن‌سوتر از مزار آیت‌الله شمس‌آبادی، بنر سفیدی جلب توجه می‌کند که عده زیادی جلویش جمع شده‌اند. یکی از همراهان با اشاره به بنر می‌گوید: «بخونید، جالبه» نزدیکش می‌شوم. بالای بنر نوشته: «یه جمله خطاب به مسئولان بنویس» بنر تقریباً پر شده است. مرد جوانی گوشی‌اش را به سمتم می‌گیرد و می‌پرسد آیا تمایل دارم که یکی از جمله‌ها را بخوانم و او صدایم را ضبط کند، که پاسخ می‌دهم تازه رسیده‌ام و هنوز جملات را نخوانده‌ام. خانمی که نزدیک من ایستاده، پیش‌دستی می‌کند و با اشاره به جمله بالای سمت چپ بنر می‌خواند: «می‌خواهید آرام شویم؟ باید یک اغتشاش‌گر را همزمان با یک اختلاس‌گر اعدام کنید.»

نگاه سریعی به سرتاسر بنر می‌اندازم و بعضی جملات را مرور می‌کنم: «مسئول محترم، هر چه شما کمتر برای تقویت کشور فعالیت کنید، دشمن برای تخریب کشور بیشتر فعالیت می‌کند»، «مردم همه‌جوره پای کارند، شما هم مرد باشید»، «ما از اهانت به قرآن‌مان نمی‌گذریم، تا پای جان برای ایران‌مان»، «مگس روی زخم می‌شینه، چرا همه دنبال مگس هستیم»، «حواستان به خون شهدا باشد» و... . بعضی جملات، بی‌پروا نوشته شده‌اند و بعضی هم مختصر و مفیدند، اما هر کدام از دل پردردی حکایت می‌کنند. سری تکان می‌دهم و می‌گذرم.

چرخی در گلستان شهدا می‌زنم. می‌خواهم با آدم‌ها گفت‌وگو کنم. چشم می‌اندازم تا آن‌هایی را پیدا کنم که تنها آمده‌اند. تنها که باشند، راحت‌تر صحبت می‌کنند. اولین کسی که نظرم را جلب می‌کند، خانم میانسالی است که پایین پله‌های منتهی به مزار آیت‌الله شمس‌آبادی ایستاده و با صدای آرامی شروع به صحبت می‌کند: «کمترین وظیفه انسانی‌ام بود که امروز به گلستان شهدا بیایم. اگر فقط انسان‌دوستی را درنظر بگیریم، اجازه چنین جنایاتی را به هیچ وجه نمی‌دهد؛ دین‌داری و اخلاق‌مداری به کنار، هر کسی ذره‌ای انسانیت داشته باشد، این جنایت‌ها را محکوم می‌کند. ما مسلمانان دل‌مان قرص است و کلام خدا را حق می‌دانیم که زمین به وارثان آن می‌رسد که جز صالحان نیستند. این تنها نقطه قرار و امن دل‌های ماست و بی‌صبرانه، منتظر ظهور موعود هستیم تا وعده خداوند تحقق پیدا کند. مسئولان باید از تک‌تک وقایع این‌چنینی درس بگیرند و آن درس هم این است که فقط به فکر مردم باشند. مردم هم خواسته‌ای جز رفاه نسبی و سطحی از زندگی که در شأن هر انسانی است، ندارند.»

آمده‌ام وطن‌فروش‌ها را محکوم کنم

کمی جلوتر، آقایی را می‌بینم که در یکی از ردیف‌های قبور شهدا ایستاده و در سکوت، به مزار روبه‌رویش چشم دوخته. نامش، اسماعیل احمدی است و ۵۰ سال دارد. می‌پرسم چرا امروز به گلستان شهدا آمده‌اید، که در جواب می‌گوید: «آمده‌ام تا وطن‌فروش‌ها را محکوم کنم. اعتراض به مسائل اقتصادی حق مشروع و مسلم مردم است، ولی اغتشاش فرق می‌کند و هیچ جای دنیا پذیرفتنی نیست. ما به هیچ وجه از آرمان‌هایی که شهدا با خون خود، پای آن‌ها را امضا کرده‌اند، کوتاه نمی‌آییم و این راهی که دشمنان ایران در پیش گرفته‌اند، دور باطل است.»

چشمم به خانمی هم‌سن و سال خودم می‌افتد که پشت به دیواری ایستاده، ماسک زده و پوشش متفاوتی با اکثر آدم‌های حاضر در گلستان شهدا دارد. خودش را هستی معرفی می‌کند و می‌گوید به‌خاطر ارادتی که به شهدا دارد و همه ما در هر پوششی که باشیم، مدیون آن‌ها هستیم، به گلستان شهدا آمده است. می‌پرسم همیشه اینجا می‌آید، که پاسخ می‌دهد: «بله، هر وقت احساس تنهایی می‌کنم، اولین جایی که می‌آیم، گلستان شهداست.»

درباره اتفاقات اخیر می‌گوید: «ما هم به گرانی‌ها معترضیم، ولی این اغتشاشات خیلی جای حرف دارد. آن جوانی که شهید شد، خانواده داشت، عزیز یک خانواده بود؛ شهادتش، ظلم است و دارند به خودمان آسیب می‌زنند. اگر شهدا نبودند، ما نمی‌توانستیم راحت در خیابان‌ها قدم بزنیم. ما مدیون تک‌تک شهدایی هستیم که اینجا آرام گرفته‌اند. اغتشاش با اعتراض فرق دارد، گول اجنبی‌ها را نخوریم، همه حرف‌هایشان دروغ است. مسئولان را قسم می‌دهم که به داد تک‌تک جوانان برسند تا حرف آن اجنبی‌هایی که به ریش ما می‌خندند، ثابت نشود.»

امید در دل ناامیدی

نفر بعدی، مرد جوان 32 ساله‌ای به نام محمدصادق است که با همسر و فرزند چندروزه‌اش به گلستان شهدا آمده. دلیل آمدن‌شان را مفصل توضیح می‌دهد: «همه می‌دانیم که اوضاع اقتصادی خوب نیست و شاید مردمی که اکنون اینجا هستند، نسبت به مسائل اقتصادی معترض باشند، ولی آنچه داشت در خیابان‌ها می‌گذشت و خودم شاهدش بودم، فریاد تخریب بود و هیچ آینده‌ و آورده‌ای هم نداشت. از آغاز ماجرا، به دوستان و اطرافیانم می‌گفتم دلالت‌هایی که این اتفاقات در صحنه سیاسی دارد، جز نابودی و پوچی نیست. ندای ساختن نمی‌آمد، فریاد تخریب بلند بود و شعارها از واپس‌گرایی و تناقض درونی حکایت داشت. دلالت دیگر هم اینکه پشت این حرکت، علناً و مشخصاً حمایت خارجی را می‌دیدیم. بنابراین، ماجرا باید با حضور مردم در صحنه، هر چه زودتر تمام می‌شد تا بیشتر از این، خرابی به بار نیاورد.»

در خلال صحبت‌هایش، به تفکیک اعتراض از اغتشاش اشاره می‌کند و می‌گوید: «بخشی از ماجرا مطمئناً برای ایجاد ترس و ارعاب بود، ولی بخشی هم واقعیت داشت و مردم برای اعتراض آمده بودند. این دو باید از هم تفکیک شود و از طرف دیگر، لازم است حرفه‌ای‌تر عمل کنیم تا بعضی روایت‌های نادرست که بزرگ هم است، شکسته شود. ما در مواضعی اشتباه عمل کرده‌ایم که باعث شده این روایت‌های نادرست در اذهان شکل‌ بگیرد. بخشی از جامعه از صحنه خیابان کنار رفته و با وقایع همراه نشده، اما آن روایت‌ها هنوز در ذهنش هست که باید شکسته شود، اگرچه به‌راحتی امکان‌پذیر نیست.»

او ادامه می‌دهد: «در ماه‌های اخیر، راجع به موضوع امید خیلی فکر کرده‌ام؛ اینکه باید به آینده امید داشته باشیم. اکنون مردم این احساس را ندارند که مردان سیاست طرحی برای حل مسائل و مشکلات دارند، ولو 10 سال دیگر نتیجه بدهد؛ ولی در عین حال امید دیگری وجود دارد که مردم را به صحنه می‌آورد و آن این است که قصه همین شکلی به پایان نمی‌رسد. بنابراین، تاب‌آوری دارند تا راهی باز شود. شاید دلیل اینکه اعتراضات گسترده نمی‌شود و مردم با آن همراهی نمی‌کنند، این است که می‌خواهند تاب‌آوری داشته باشند تا انسجام داخلی حفظ و در آینده راهی باز شود.»

قربانی هشت ساله

گفت‌وگوی ما دارد تمام می‌شود که ناگهان زن سیاه‌پوشی را با چهره بهت‌زده و عکس دختربچه‌ای در دست می‌بینم که زیر بغل‌هایش را گرفته بودند و می‌بردند. نگاهم خیره‌اش می‌شود و آن‌قدر این مواجهه نزدیک برایم غیرمنتظره است که برای دقایقی نمی‌دانم چه کار کنم. مردم دور آن زن و همراهانش را گرفته‌اند، می‌خواهم دنبال‌شان بروم، اما فکری می‌کنم و به راهم ادامه می‌دهم. دقایقی بعد متوجه می‌شوم که آن زن، مادر شهید «آنیلا ابوطالبیان» است؛ دختر هشت ساله‌ای که قربانی اغتشاشات شده. صدای زن در گوشم می‌پیچد: «بچه‌م یخ زده بود، بوسش کردم.»

به سمت ورودی گلستان شهدا برمی‌گردم؛ جایی که همه تجمع کرده‌اند و چشم به راه‌اند تا پیکر شهدا برسد. جمعیتی که برای تشییع و وداع آمده، بیشتر و بیشتر می‌شود و آبی آسمان هم دارد رنگ می‌بازد. نوحه‌خوان‌ها هم آمده‌اند و صدای سوگواری از هر گوشه بلند است. پرچم سفیدی که با خط سرخ رویش نوشته شده «لبیک یا حسین»، در خیابان جلوی گلستان شهدا به اهتزاز درمی‌آید. تاج گل‌ها دست به دست می‌شوند و مردی هم با دسته‌گل بزرگی در دست، از جلویم رد می‌شود.

چیزی تا غروب نمانده که کاروان حامل پیکرهای شهدا سرانجام از راه می‌رسد. آن‌قدر جمعیت در داخل گلستان شهدا و بیرون آن ایستاده که فقط بخش‌هایی از کاروان را می‌توانم ببینم. کسی که بلندگو در دست دارد و مجری مراسم است، مدام از جمعیت بیرون گلستان شهدا می‌خواهد که عقب‌تر بروند. وقت تنگ است و می‌خواهند در همان خیابان جلوی گلستان، بر پیکر شهدا نماز بخوانند. بالاخره راه باز می‌شود و جمعیت یک‌صدا با هم، نماز را اقامه می‌کنند. حالا نوبت انتقال پیکر شهداست. تابوت‌ها یکی‌یکی از ورودی گلستان می‌گذرند، گلباران می‌شوند و مردم با چشمانی اشک‌بار، به شهدا سلام و خوش‌آمد می‌گویند.

بیرون از گلستان، کنار خیابان، تابوت حامل پیکر شهید «محمدمهدی فدایی» را می‌بینم که قرار است به جای دیگری انتقال داده شود. پشت سرش، یکی از ماشین‌های کاروان حامل پیکرهای شهدا در حال عبور است؛ در جایگاهی که روی سقف ماشین زده‌اند، مردی نشسته که بغض و ناباوری از نگاهش می‌بارد. دیگر غروب شده است، جمعیت آرام‌آرام پراکنده می‌شود و هر کس به سویی می‌رود. در سکوت، راه رفته را دوباره طی می‌کنیم. به خانواده شهدا فکر می‌کنم که عزیزان‌شان فدای امنیت ما شدند و آن‌ها باید عمری را با یک جای خالی سپری کنند که هیچ‌وقت پر نمی‌شود.

انتهای پیام
خبرنگار:
محبوبه فرهنگ
دبیر:
محبوبه فرهنگ
captcha